زندگی شاید همین باشد

یه وقتایی در زندگی آدما پیش میاد که دلشون میخواد حرف بزنن ولی نمیدونن با کی؟ من فکر میکنم یه وقتایی لازمه "با هیچکس" صحبت کنیم. چون هر چی که دلمون بخواد میتونیم بهش بگیم بعدش هم خوبیش اینه که "هیچکس" ، هیچوقت خسته نمیشه ، "هیچکس" هیچوقت ذله نمیشه و همیشه سنگ صبورت باقی میمونه...حالا اینجا قراره هیچکس من بشه...و شما البته...مشکلی نیست....بفرمایید... به هیچکس من خوش اومدین!؟

ملوان پارو بدست
می دانم
عبور باید کرد
چون برق از جریان یک سیم
مثل یک موج
از انگشتان خیس دریا
به سمت ساحلی تشنه

عبور باید کرد
چون سیبی رسیده
از خاطرات شاخه
به سمت جاذبه
به اشاره زمین
به دستان یک تمنا

عبور باید
چون روحی سیال
در ذهن
چون کابوسی از خواب
در یک شب سنگین.

می دانم
می دانم
که عبور باید کرد
از تندی
از شتاب
از هیاهو
از ترا‍ژدی نان و آب .

عبور باید کرد
مثل آب از کنار سنگ
سنگی که محکم و سمج
پایش را فرو کرده است در زمین ذهن.

تا رسید به انتظار یک قایق
که نشسته است
برآرامش دریا
بر موج ، موجی خسته
موجی خیس
که برای ماه
لالایی می خواند
لالایی صبح
فردا
صدای سوت ملوانی مست
ملوانی پارو بدست.
شعر از : بوریس پاسترناک

+نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت٧:٥٥ ‎ب.ظتوسط کتایون یوسف پناه | نظرات ()

با قلم می گویم

ای همزاد ، ای همراه

ای هم سرنوشت ،

هر دومان حیران بازیهای دورانهای زشت ،

شعرهایم را نوشتی؟

دست خوش

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

 

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت۳:٤٧ ‎ق.ظتوسط کتایون یوسف پناه | نظرات ()

چه فرقی می کند

در پاییز یا در بهار

چه فرقی می کند؟

در جوانی یا پیری

چه اهمیتی دارد؟

به هر حال ناپدید می شوی

در تصویر کل

ناپدید شدی، ناپیدا شده ای

حالا یا لحظه ای پیش

یا هزار سال پیش

ناپیدایی ات اما

به جا می ماند.

 

شعر از: قونار اکلوف

+نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت٤:٤۳ ‎ق.ظتوسط کتایون یوسف پناه | نظرات ()

در دل من

در دل من، خاطره ای است

مثل سنگی سفید در دل دیوار

مرا با آن سر جنگ نیست، توان جنگ نیست

خاطره سرخوشی و ناخوشی من است

هر که به چشمانم بنگرد

نمی تواند که آن را نبیند

نمی تواند که به فکر ننشیند

نمی تواند خاموش و غمین نگردد

تو گویی به قصه ای تلخ گوش داده باشد

...

می دانم خدایان آدمیان را به اشیاء تبدیل می کنند

و می گذارند دل آگاهی آدمی زنده و آزاد بماند

تا زنده نگه دارند معجزه رنج را

 بدین سان تو در من به هیئت خاطره ای درآمدی
 

 شعر از : آنا آخماتووا

+نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت۳:٤٢ ‎ق.ظتوسط کتایون یوسف پناه | نظرات ()

 سه دقیقه

صدای رسا و باران گرفته ات

از فراز بام های شهر من

- که دور از من است -

از ژرفای دریای مرمره

از روی خاک های پاییز زده گذشت

و تو را برای من آورد.

... 

این فرصتی بود سه دقیقه ای

آنگاه در تلفن تیره رنگ، ارتباط قطع شد.

 

شعر از : ناظم حکمت/ ترجمه: ایرج نوبخت

+نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت٢:٢٠ ‎ق.ظتوسط کتایون یوسف پناه | نظرات ()

نمی دانم از دلتنگی عاشق ترم

یا از عاشقی دلتنگ تر !

فقط می دانم در آغوش منی بی آنکه باشی

و رفته ای بی آنکه نباشی .

 

عباس معروفی 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت۱۱:٠٠ ‎ب.ظتوسط کتایون یوسف پناه | نظرات ()

هر چه هستی ، باش

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

شعر از : قیصر امین پور

+نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت٢:٥٧ ‎ب.ظتوسط کتایون یوسف پناه | نظرات ()

قمری های بی خیال هم فهمیده اند
فروردین است
اما آشیانه ها را باد خواهد برد
خیالی نیست
بنفشه های کوهی هم فهمیده اند
فروردین است
اما آفتاب تنبل دامنه را باد خواهد برد
خیالی نیست
سنگریزه های کناره ی رود هم فهمیده اند
فروردین است
اما سایه روشنان سحری را باد خواهد برد
خیالی نیست
همه ی این ها درست
اما بهار سفر کرده ی ما کی بر می گردد ؟
واقعا خیالی نیست ؟

شعر از : سید علی صالحی

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت۱٢:۳۳ ‎ب.ظتوسط کتایون یوسف پناه | نظرات ()